خلاصه کتاب آش نذری : در نشست کتابخوان کودک | ویکی پدیا فارسی

خلاصه کتاب آش نذری : در نشست کتابخوان کودک

* کتاب: آش نذری

* نویسنده: محمد مهاجرانی

* معرفی‌کننده: آیتن عبدالله زاده

*ناشر:کتاب نشر

*سال نشر:1392

*موضوع:ادبیات

 خاله مهربون صبح زود از خواب پا شد.

می خواست آش نذری بپزد. به همسایه ها بدهد تا دعا کنند.اول کارهای خانه را انجام داد. خانه شد مثل دسته گل اما خاله مهربون خسته شد.

خاله گفت: خاله مهربون، عزیزجون، خسته شدی . کمی استراحت کن.

 

خاله مهربون رفت دراز کشید. اما خوابش برد.

دیگ و ملاقه از آشپزخانه دادزدند : خاله مهربون! دیر شده پاشو آش بپزیم. اما خاله مهربون خواب بود نمی شنید.

دیگ گفت: خاله مهربون خسته است بیاید خودمان آش بپزیم تا خاله مهربون را خوشحال کنیم.

بعد شروع کردند به آش پختن . بوی آش در خانه پیچید.

خاله مهربون توی خواب بو را حس کرد فکر کرد دارد آش می پزد با خودش گفت: به به چه آشی می پزم!

آش آماده شد. ملاقه آش را درون کاسه ها ریخت و به همسایه ها داد همسایه ها هم دعا کردند . خاله مهربون یکهو از خواب پرید.

دیگ و ملاقه را صدا زد و گفت: آشم دیر شده زود بیاید آش بپزیم.

دیگ رفت جلو و گفت: خاله مهربون! عزیزجون!

ما دیدیم دیر شده خودمون آش پختیم.

خاله مهربون دلش آرام شد.

یکهو صدای تق تق در آمد. خاله مهربون در را باز کرد همه همسایه ها برای خاله مهربون خوراکی آورده بودند. خاله مهربون خوراکی های را به خانه برد سفره را پهن کرد. صدای اذان توی خانه پیچید. او هم خدا را شکر کرد.

ظرفهای آشپزخانه هم شاد بودند